|
1- قرآن كريم از سرگذشت اين پيامبر و قوم او جز قسمتى را متعرض نشده.در سوره صافات
اين مقدار را متعرض شده كه آن جناب به سوى قومى فرستاده شد و از بين مردم فراركرده
و به كشتى سوار شد و در آخر نهنگ او را بلعيد.و سپس نجات داده شده و بار ديگر
بهسوى آن قوم فرستاده شد و مردم به وى ايمان آوردند.اينك آيات آن سوره از نظر
خواننده مىگذرد.
"و ان يونس لمن المرسلين اذ ابق الى الفلك المشحون فساهم فكان من المدحضينفالتقمه
الحوت و هو مليم فلو لا انه كان من المسبحين للبث فى بطنه الى يوم يبعثون
فنبذناهبالعراء و هو سقيم و انبتنا عليه شجرة من يقطين و ارسلناه الى مائة الف او
يزيدون فامنوافمتعناهم الى حين".
و در سوره انبياء متعرض تسبيحگويى او در شكم ماهى شده كه علت نجاتش از آنبليه شد،
مىفرمايد: "و ذا النون اذ ذهب مغاضبا فظن ان لن نقدر عليه فنادى فى الظلمات انلا
اله الا انتسبحانك انى كنت من الظالمين فاستجبنا له و نجيناه من الغم و كذلك
ننجىالمؤمنين" (1) .
و در سوره قلم متعرض ناله اندوهگين او در شكم ماهى شده و سپس بيرون شدنش ورسيدن به
مقام اجتباء را آورده، مىفرمايد: "فاصبر لحكم ربك و لا تكن كصاحب الحوت اذنادى و
هو مكظوم لو لا ان تداركه نعمة من ربه لنبذ بالعراء و هو مذموم فاجتباه ربه فجعله
منالصالحين" (2) .
و در سوره يونس متعرض ايمان آوردن قومش و بر طرف شدن عذاب از ايشان شده،مىفرمايد:
"فلو لا كانت قرية آمنت فنفعها ايمانها الا قوم يونس لما آمنوا كشفنا عنهم
عذابالخزى فى الحيوة الدنيا و متعناهم الى حين" (3) .
خلاصه آنچه از مجموع آيات قرآنى استفاده مىشود، با كمك قرائن موجود در اطرافاين
داستان اين است كه: يونس(ع)يكى از پيامبران بوده كه خدا وى را به سوىمردمى گسيل
داشته كه جمعيتبسيارى بودهاند، يعنى آمارشان از صد هزار نفر تجاوز مىكردهو آن
قوم دعوت وى را اجابت نكردند و به غير از تكذيب عكس العملى نشان ندادند، تا
آنكهعذابى كه يونس(ع)با آن تهديدشان مىكرد فرا رسيد.و يونس(ع) خودش از ميان قوم
بيرون رفت.
همين كه عذاب نزديك ايشان رسيد و با چشم خود آن را ديدند، همگى به خدا ايمانآورده
و توبه كردند خدا هم آن عذاب را كه در دنيا خوارشان مىساخت، از ايشان برداشت.
و اما يونس(ع)وقتى خبردار شد كه آن عذابى كه خبر داده بود از ايشانبرداشته شده، و
گويا متوجه نشده كه قوم او ايمان آورده و توبه كردهاند، لذا ديگر به سوىايشان
برنگشت در حالى كه از آنان خشمگين و ناراحتبود.همچنان پيش رفت، در نتيجهظاهر حالش
حال كسى بود كه از خدا فرار مىكند و به عنوان قهر كردن از اينكه چرا خدا او رانزد
اين مردم خوار كرد دور مىشود، و نيز در حالى مىرفت كه گمان مىكرد دست ما به
اونمىرسد، پس سوار كشتى پر از جمعيتشد و رفت.
در بين راه نهنگى بر سر راه كشتى آمد، چارهاى نديدند جز اينكه يك نفر را نزد
آنبيندازند، تا سرگرم خوردن او شود و از سر راه كشتى به كنارى رود، به اين منظور
قرعه انداختندو قرعه به نام يونس درآمد، او را در دريا انداختند، نهنگ او را بلعيد
و كشتى نجات يافت.
آنگاه خداى سبحان او را در شكم ماهى چند شبانه روز زنده نگه داشت، و حفظ كرديونس(ع)
فهميد كه اين جريان يك بلا و آزمايشى است كه خدا وى را بدان مبتلاكرده و اين
مؤاخذهاى است از خدا در برابر رفتارى كه او با قوم خود كرد، لذا از همان
تاريكىشكم ماهى فريادش بلند شد به اينكه: "لا اله الا انتسبحانك انى كنت من
الظالمين".
خداى سبحان اين ناله او را پاسخ گفت و به نهنگ دستور داد تا يونس را بالاى آب وكنار
دريا بيفكند.نهنگ چنين كرد.يونس وقتى به زمين افتاد مريض بود.خداى تعالى بوتهكدويى
بالاى سرش رويانيد، تا بر او سايه بيفكند.پس همين كه حالش جا آمد، و مثلاولش شد
خدا او را به سوى قومش فرستاد، و قوم هم دعوت او را پذيرفتند و به وى ايمانآوردند،
در نتيجه با اينكه اجلشان رسيده بود، خداوند تا يك مدت معين عمرشان داد.
و رواياتى كه از طرق امامان اهل بيت(ع)در تفسير اين آيات وارد شده،با اينكه بسيار
زياد است و نيز بعضى از رواياتى كه از طرق اهل سنت آمده، هر دو در ينقسمتشريكند
كه بيش از آنچه از آيات استفاده مىشود چيزى ندارند، البته با مختصراختلافى كه در
بعضى از خصوصيات دارند، و ما هم به همين جهت از نقل آنها صرف نظركرديم، هم به دليلى
كه گفتيم و هم به اين دليل كه يك يك آن احاديثخبر واحدند و خبرواحد تنها در احكام
حجت است، نه در مثال مقام ما كه مقام تاريخ و سرگذشت است، علاوهبر اين، وضع آن
روايات طورى است كه اگر مراجعه كنى، خواهى ديد نمىتوان خصوصياتآنها را به وسيله
آيات قرآنى تصحيح كرد، حرفهايى دارد كه قابل تصحيح نيست.
2- داستان او از ديدگاه اهل كتاب
2- در اين فصل به سرگذشت آن جناب از ديدگاه اهل كتاب مىپردازيم، داستانيونس(ع) در
چند جاى از عهد قديم به عنوان"يوناه بن امتاى"آمده و همچنين درچند جا از عهد جديد
آمده كه در بعضى از موارد به داستان زندانى شدنش در شكم ماهى اشارهمىكند.و ليكن
هيچ يك از آنها سرگذشت كامل يونس(ع)را نياوردهاند.
آلوسى در تفسير روح المعانى در داستان يونس(ع)از ديدگاه اهل كتابمطالبى آورده كه
بعضى از كتب اهل كتاب هم آن را تاييد مىكند.
او نقل كرده كه: خداى تعالى يونس(ع)را امر فرمود تا براى دعوت اهل"نينوى" بدانجا
رود."نينوى"يكى از شهرهاى بسيار بزرگ آشور بود كه در كنار دجله قرارداشت و تا
آنجايى كه يونس قرار داشتسه روز راه بود.علاوه بر اين مردم نينوى مردمى شرورو فاسد
بودند، لذا اين ماموريتبر يونس گران آمد و از آنجايى كه بود به سوى"ترسيس"فراركرد
كه آن نيز نام يكى ديگر از شهرهاى آن روز است.سپس به شهر" يافا"آمد كه هماكنون
نيز"يافا"خوانده مىشود، در آنجا يك كشتى آماده يافت كه قصد داشتسرنشينانخود را
به"ترسيس"ببرد، او هم اجرتى داد تا به"ترسيس"برود، همين كه سوار بر كشتىشد و كشتى
به راه افتاد بادى سخت وزيدن گرفت و امواج دريا بلند و بسيار شد و كشتىمشرف به غرق
گشت.
پس ملاحان ترسيدند و مقدارى از بارهاى مسافرين را به دريا انداختند، تا كشتىسبك
شود، در همين هنگام بود كه يونس در شكم كشتى به خواب خوش رفته بود.و صداىخرنايش
بلند شده بود، رئيس كشتى وقتى او را ديد از در تعجب پرسيد: چه خبرت هست؟ كهدر چنين
هنگامهاى به خواب رفتهاى، برخيز و معبودت را بخوان، بلكه ما را از اين مهلكهنجات
بخشد، و ما در اين ورطه هلاك نشويم.
بعضى از مسافرين به بعضى ديگر گفتند: بياييد قرعه بيندازيم تا معلوم شود اين شر
ازجانب كيست، خود او را به دريا بيندازيم تا تنها او هلاك گردد، پس قرعه انداختند
به ناميونس اصابت كرد، به او گفتند: مگر تو چه كردهاى كه قرعه به نام تو درآمد و
تو اهل كجايىاز كجا مىآيى و به كجا مىروى و از چه تيرهاى هستى؟گفت: من بنده رب
كه اله آسمانو خالق دريا و خشكى است، هستم، آنگاه جريان خود را براى آنان نقل كرد،
آنها بسيارترسيدند و او را توبيخ كردند كه چرا فرار كردى و يك مشت مردم را در هلاكت
گذاشتى؟!
آنگاه گفتند: حالا به نظر شما چه كارى در حق تو بكنيم تا اين دريا آرام گيرد؟
گفت: بايد مرا به دريا بيندازيد تا آرام گيرد، چون من مىدانم تمامى ناآرامىهاى
دريا به خاطر من است، مردم هر چه تلاش كردند تا شايد كشتى را به طرف خشكى برگردانند
و بدونغرق شدن يونس از ورطه نجات يابند نشد، و ناگزير و به اصرار خود آن جناب او
را به درياانداختند و كشتى در همان دم آرام گرفت.
خداى تعالى به نهنگى دستور داد تا يونس را ببلعد، و يونس سه روز در شكم نهنگماند و
در همان جا نماز خواند و به درگاه پروردگار خود استغاثه كرد.پس خداى سبحان بهنهنگ
دستور داد تا به ساحل آيد، و يونس را در خشكى بيندازد، نهنگ چنين كرد، همين كهيونس
در خشكى قرار گرفت، پروردگارش فرمود: برخيز و به طرف اهل نينوى برو و در بينآنان
به بانگ بلند آنچه به تو گفتهام ابلاغ كن.
يونس(ع)به طرف نينوى رفت و در بين اهلش فرياد زد: هان اى مردم!تاسه روز ديگر نينوى
در زمين فرو مىرود، پس جمعى از مردان آن شهر به خدا ايمان آوردند،ندا دادند كه هان
اى مردم، روزه بگيريد، و همگى لباس پشمينه پوشيدند، و چون خبر بهپادشاه رسيد، او
هم از تختسلطنتخود برخاست و جامههاى سلطنتى را از خود كند و لباسكهنهاى پوشيده
و روى خاكستر نشست و دستور داد مناديان ندا دهند كه هيچ انسان و حيوانىطعام و شراب
نخورد و به سوى پروردگار ناله و فرياد سر دهند و از شر و ظلم برگردند و چونچنين
كردند، خدا هم به ايشان رحم كرد، و عذاب نازل نشد.
يونس(ع)ناراحتشد و عرضه داشت: الهى من هم از اين عذاب كه فراركردم، با اينكه از
رحمت و رافت و صبر و توابيت تو خبر داشتم، پروردگارا پس جان مرابگير، كه ديگر مرگ
از زندگى برايم بهتر است، خداى تعالى فرمود: اى يونس آيا جدا از اينكار خودت
غصهدار شدى؟عرضه داشت: آرى، پروردگارا.
پس يونس از شهر خارج شد، و در مقابل شهر نشست و در آنجا برايش سايبانى درستكردند
در زير آن سايبان نشستببيند در شهر چه مىگذرد؟پس خداى تعالى به درختكدويى دستور
داد بالاى سر يونس قرار بگير و بر او سايه بيفكن.يونس از اين جريان بسيارخوشنود شد
ولى چيزى نگذشت كه به كرمى دستور داد تا ريشه كدو را بخورد و كدو را خشككند، كرم
نيز كار خود را كرد باد سموم هم از طرفى ديگر برخاست، آفتاب هم به شدت تابيد،امر بر
يونس(ع)دشوار شد، به حدى كه آرزوى مرگ كرد.
خداى تعالى فرمود: اى يونس جدا از خشكيدن بوته كدو ناراحتشدى؟عرضهداشت: پروردگارا
آرى سخت اندوهناك شدم.فرمود: آيا از خشك شدن يك بوته كدوناراحتشدى، با اينكه نه
زحمت كاشتنش را كشيده بودى و نه زحمت آبيارىاش را بلكه خودش يك شبه روييد و يك شبه
هم خشكيد، آنگاه انتظار دارى كه من بر مردم نينوى آنشهر بزرگ و آن جمعيتى كه بيش
از دوازده ربوه مىشدند، ترحم نكنم؟و با اينكه مردمىنادان هستند، دست چپ و
راستخود را تشخيص نمىدهند، آنان را و حيوانات بسيارى راكه دارند هلاك سازم؟ (4) .
موارد اختلافى كه در اين نقل با ظواهر آيات قرآن هستبر خواننده پوشيده نيست، مثل
اين نسبت كه به آنجناب داده كه از انجام رسالت الهى شانه خالى كرده و فرار
كردهاست، و اينكه از برطرف شدن عذاب از قوم ناراحتشده، با اينكه از ايمان و توبه
آنان خبرداشته، و چنين نسبتهايى را نمىتوان به انبياء(ع)داد.
حال اگر بگويى نظير اين نسبتها در قرآن كريم آمده، در آيات همين داستان درسوره
صافات نسبت"اباق"(فرار)به آنجناب داده و نيز او را"مغاضب"و خشمگين خوانده،و در سوره
انبياء به وى اين نسبت را داده كه پنداشته خدا بر او دست نمىيابد.
در پاسخ مىگوييم بين اين نسبتها و نسبتى كه در كتب عهدين به آنجناب دادهفرق است،
آرى كتب مقدسه اهل كتاب يعنى عهد قديم و جديد سرشار از نسبت گناه و حتىگناهان
كبيره و مهلكه به انبياء(ع)است، ديگر جا ندارد يك مفسر در اين مقامبرآيد كه نسبت
معصيت را طورى توجيه كند كه از معصيتبيرون شود، به خلاف قرآن كريمكه ساحت انبيا
را با صراحت منزه از معاصى و حتى گناهان صغيره مىداند، و يك مفسرچاره ندارد جز
اينكه اگر به آيه و روايتى برخورد كه به وى چنين نسبتى از آن، مىآمد، آن راتوجيه
كند، براى اينكه آياتى كه بر عصمت انبيا(ع)دلالت دارد، خود قرينهقطعى استبر اينكه
ظاهر چنين آيه و روايتى مراد نيست، و بايد حمل بر خلاف ظاهرش شود،و به همين جهت در
معناى كلمه"اذ ابق"و نيز در معناى"مغاضبا فظن ان لن نقدر..."بيانىآورديم كه ديديد
هيچ منافاتى با عصمت انبيا(ع)نداشت و حاصل آن معنا اينبود كه گفتيم كلمات
حكايتحال و ايهامى است كه: فعل يونس(ع)موهم آن بودو خلاصه يونس(ع)نه از انجام
ماموريت فرار كرد و نه از برطرف شدن عذابخشمگين بود، ولى كارى كرد كه آن كار
ايهامى به اين معانى داشت.
3- خداى تعالى در چند مورد از قرآن كريم يونس(ع)را ستايش كرده.و درسوره انبيا،
آيه"88"او را از مؤمنين خوانده و در سوره القلم، آيه"50"فرموده: او را "اجتباء"
كرده.و به خاطر داريد كه گفتيم: "اجتباء"به اين است كه خداوند بندهاى را خالص
براىخود كند و نيز او را از صالحان خوانده، و در سوره انعام، آيه"87"در زمره
انبياء شمرده، وفرموده: كه او را بر عالميان برترى داده، و او و ساير انبياء را به
سوى صراط مستقيم هدايتكرده.
بحث روايتى
(رواياتى در ذيل آيات مربوط به داستان يونس(عليه السلام))
در كتاب فقيه از امام صادق(ع)روايت آورده كه فرمود: هيچ قومى در ميانخود قرعه
نينداختند، و امر خود را به خدا واگذار نكردند، مگر آنكه آنچه حق بود از قرعه
بيرونآمد.و نيز فرموده: چه حكمى بالاتر از حكم قرعه و عادلانهتر از آن است؟وقتى
اشخاص امرخود را به خدا واگذارند، آيا اين خداى سبحان نيست كه مىفرمايد: " فساهم
فكان منالمدحضين"؟ (5) .
و در كتاب بحار از كتاب بصائر نقل كرده كه او به سند خود از"حبه عرنى"روايتكرده كه
گفت: امير المؤمنين(ع)فرمود: خداى تعالى ولايت مرا بر همه اهلآسمانها و اهل زمين
عرضه كرد، جمعى بدان اقرار و جمعى ديگر انكار كردند.يونس از آنانبود كه انكار كرد
و خدا او را به همين سبب در شكم ماهى حبس نمود، تا سرانجام اقرارنمود (6) .
مؤلف: در معناى اين روايت، روايات ديگرى نيز هست، و مراد از اين ولايت،ولايت كلى
الهى است كه خود امير المؤمنين(صلوات الله عليه)اولين كسى است از اين امتكه فتح
باب آن كرد و آن عبارت از آن است كه خدا قائم مقام بندهاى، در تدبير امر او گردد،و
در نتيجه، آن بنده جز به سوى خدا توجه نكند، و جز خواستخدا را نخواهد و اين مقام
را باپيمودن طريق عبوديتبه بنده مىدهند، طريقى كه بنده را به حدى مىرساند كه
خالص براىخدا مىشود، و به غير از خدا، احدى از آن بنده سهم نمىبرد.
و ظاهر عمل يونس(ع) - همان طور كه گفتيم - ظاهرى بود كه مرضى خدا نبود ونمىشد آن
را به اراده خدا نسبت داد، و به همين جهتخدا او را مبتلا كرد، تا به ظلمى كه او به
نفس خود كرد اعتراف كند آرى خداى سبحان منزه است از اراده مثل اين كارها. پسبلايا
و محنتهايى كه اولياى خدا بدان مبتلا مىشوند، تربيتى است الهى كه خدا به وسيله
آنبلايا، ايشان را تربيت مىكند و به حد كمال مىرساند و درجاتشان را بالا مىبرد،
هر چندكه بعضى از آن بلايا جهات ديگر داشته باشند كه بتوان آن را مؤاخذه و عقاب
ناميد، و اينخود معروف است كه گفتهاند: "البلاء للولاء - بلا لازمه ولايت و دوستى
است".
مؤيد اين معنا حديثى است كه صاحب كتاب علل به سند خود از ابى بصير آورده،كه گفت: به
امام صادق(ع)عرضه داشتم: به چه علتخدا عذاب را از قوم يونسبرداشتبا اينكه تا
بالاى سرشان آمد، و بر سرشان سايه افكند و اين معامله را با هيچ قومىديگر نكرد؟
در جواب فرمود: براى اينكه در علم خداى تعالى اين معنا بود كه به زودى عذاب را
ازآنان برمىگرداند، به خاطر اينكه توبه مىكنند.و اگر اين جريان را به اطلاع يونس
نرساند،براى اين بود كه يونس فارغ براى عبادت او باشد، و در شكم ماهى به مناجات با
او بپردازد، ودر عوض مستوجب ثواب و كرامت او گردد (7) .
تاريخ ارسال : 15 خرداد 1386
بازگشت
|
|
|